كاش مي ديدم چيست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است.
اه، وقتي كه تو لبخند نگاهت را مي تاباني
بال مژگان بلندت را مي خواباني،
موج موسيقي عشق ، از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب.....
در بامداد يك روز بهاري عشقت در تارو پود وجودم طلوع كرد تو خرامان امدي و چون يك شمع منور بر قلبم نشستي
. نگاهت با خود زندگي به همراه داشت . تو هستي بخش من بودي و طراوت نسيم صبحكاهي از نوك مژگانت تراوش
مي كرد . عطر نفس تو بر سر تا سر هستي ام بذر عشق پاشيد ، مهر تو همچون چشمه زلال قلب تنها و مهجورم را
سيراب كرد و پيكر نيمه جانم را حيات بخشيد و نفسم را از گرد و غبار جنون و تنهايي تطهير نمود. تو به اين خاك
تعلق نداشتي ، تو نگهبان و پاسدار خوشبختي بودي ، تو رسول عشق بودي . تو چون گوهري در صدف پاك و مقدس
بودي . قلبت ايينه تمام نماي انسانيت بود . هر بار كه تو را مي ديدم خاري از كوير تشنه و عطش زده دلم جدا مي
گشت و فرو مي افتاد . نگاه مهربانت مرهم دل ريشم بود . جاي هر خار، شقايقي در دشت سينه ام كاشتي . هر زمان
كه به ديدارم مي امدي ، قبل از دخول ، كلبه دلم را با مژگانم اب و جارو مي كردم و گرد و غبار از چهره ام مي ز دودم
. تو در قلب من منزلگهي داري كه بيگانه را راه در ان نيست ا ما من به كجا بايد بروم تا عقده ي دل بگشايم و دستي
به نوازشم بپردازد و قلبي مهر مرا در خود جاي دهد؟...
دلم سخت مي لرزد ، وجودم انباشته از خلاء و تنهاييست. بازوانم نيازمند تكيه گاهي استوار است . دستت را به من
بسپا ر تا در اين راه پر پيچ و خم ماءمن دل بي پناهم باشد . اهنگ تپش هاي قلبم از وراي دشت خون،دشت شقايق
وحشي تو را مي جويد. تو را كه با من هم صدا شوي ، هم گام شوي من يك عشق خدايي را نثارت مي كنم عشقي به
وسعت اسمانها، با من بيا ، در كنارم بمان ، مگذار در اين وادي عطش زده براي ديدنت ، چشمان منتظرم به خواب
ابدي فرو روند . حتي وقتي كه در كنارم نيستي با مني، روز و شب خيالت همدم و مونس تنهايي من است . تنها به
خاطر توست كه نفس مي كشم . تو پيام اور شادي هستي ، تو ستاره اسمانم هستي ، تو قبله ي امال مني ، تو خود
عشقي ! وقتي تو باشي نيك بختي از ان من است و بي تو من گلي پژمرده ام كه در گلدان تنهايي و بي حسي در
انديشه ي اب است تا حياتي تازه يابد . محبوبم ، دير گاهي بود كه كسي پا به كومه ي دلم ننهاده بود تا كه در يكي از
شبهاي تيره و زلماني زندگي ام ، ستاره اي درخشيد . گل سرخي بر گورستان قلبم شكوفا شد و اشيانه ي دلم از عشق
تو لبريز گشت. وقتي در كنارتو هستم غم هاي خود را فراموش ميكنم و با شنيدن اهنگ صدايت جان مي گيرم .
چگونه ميتوانم لحظه ها را بدون ديدن تو سر كنم ؟ عزيزم ، سعادت من در خوشبختي توست و قلبم جايگاه عشق تو،
تو همدم و مونس تنهايي من هستي . بگذار تا با اب ديده پاهايت را شستشو دهم . بگذار تا قلب عاشقم را فداي تو
نمايم پروردگارا،بهار عشق را پاينده دار و خزان جداي و فراق را در گور ظلمت و تاريكي مدفون ساز . شكوفه هاي
عشق را در باغ سبز بهاران بپروران و قلوب تشنگان را با جريان سيال خود ابياري ده
اين چه عشقي است كه جانم را مي سوزاند ؟
اين چه شور مرموزي است كه كه از ميان تك تك ياخته هاي تنم نام تو را فرياد مي زند؟ شايد من ديوانه
باشم كه براي چنين عشقي كه فرجامي برايش نيست اينچنين مي سوزم. طعم دلداگي هاي مجازي را بارها
چشيده ام . اما عشق تو وراي عشق هاي ديگر است . اين فرياد هاي درونم ، اين ضجه هاي دل محزون و
ستمديده ام، اين ذوب شدن و از بين رفتن همه گواه عظمت اين عشق و جاودانه بودن ان است. اي كاش
هميشه در كنارم بودي تا دلنشين ترانه هاي عاشقانه ام را از اعماق قلبم در گوش هاي نازنينت زمزمه مي
كردم . نامت را كه رمز زيستن من است بارها فرياد مي زدم . چشمهايت كه گرانبها ترين گنجينه دنيا در
قرنيه ي بي نظير ان نهفته است را با بوسه هاي گرمم نوازش مي دادم و دل مهربانت را كه عظيم ترين
دفينه هاي عشق در ان پنهان است از كلمات اتشين و محبت اميز خود كه تنها از پنهاني ترين نقاط دل
مهجورم مي تراود سرشار مي كردم . اما دريغ و درد كه عمر با تو بودن چه زود گذشت . چه زود طعم تلخ
بي تو بودن را چشيدم و چه زود بي تو ويران شدم و از پاي نشستم و در غم هجران تو پيراهن عافيت بر تن
دريدم. اي كه سفره شبانه ام را با عطر ياد تو و روياي سيماي پريوشت رنگين مي كنم . نگذار بي تو بسوزم
و از پاي بيفتم . بيا تا دوباره غنچه خنده ب روي لبهايم گل شود ، تا دوباره دل نيمه جانم كه هميشه فقط به
ياد تو و براي تو مي تپد جان بگيرد و در هواي با طراوت عشق تو نفسي تازه كند .
بي تو طوفان زدهي دشت جنونم ، تو چسان مي گذري غافل از اندوه درونم؟!بيا و چيني دل شكسته ام را با
بند محبت بند بزن و اين دل ديوانه را كه تكه و پاره هايش مي رود تا بدست فراموشي سپرده شود مرهمي
باش تا كه تكه هايخويشرا با بوسه هاي گرم و عاشقانه ات و با نوازش هاي مهربانانه ات به هم متصل كني
و چون هميشه صاحب و مالك ان باشي . تو را با تمام ناراحتي هايت ، با تمام مشكلات و با تمام زجرهايي كه
در راه رسيدن به تو وجود دارد دوست دارم و قسم به همهي قلبهايي كه از عشق پاره پاره شده و خون پاك
عشاقي كه در راه معشوق جانداده اند، جز در راه عشق تو و خواستن تو قدم بر نمي دارم و جز نام شيرينت
زمزمه نمي كنم و در دل حزينم جز عشق جاودانه ات فريادي بر نمي اورم ، چرا كه در دل من هيچ كس مثل
تو نشد و هيچ چيز مثل تو نبود . اگر برايم اولين نبودي بدان تا روزي كه مرا در خاكم جاي دهند در قلبم
اخريني ، حتي در ان زمان هم خاكم از بوي جانفزاي تو معطر است و هنوز هم خاكم عشق تورا فرياد ميزند.
محبوبم ،
امروز كه به تو مي انديشم ، گويي در تمام رگهاي تنم خون گرم عشق تو مي جوشد و سلولهاي بدنم
نام تو را فرياد مي كشند. لحظه به لحظه تو را در كنار خود حس مي كنم و قلبم تنها با عطر ياد تو و
براي تو مي تپد . گويي عمر كوتاه اشنايي ما چنان در قلب رنجورم غوغايي به پا كرده كه گاهي
مي انديشم سالهاست كه مي شناسمت.
كاش در كنارم مي بودي تا هر دو از اين سكوت لذت مي برديم و من در اين سكوت دلنشين فقط در
چشمان افسونگرت ديده مي دوختم و سخن دل را در ان جاري مي ساختم.چون تنها در سكوت است
كه موج احساس ناگهان مي جوشد ، مي غرد و در يك ان هزاران واژهي عاشقانه بر سرو روي
محبوب مي ريزد . مگر در هر ثانيه چند كلمه مي تواند از ميان لبان بيرون بريزد تا بيانگر احساس درون
عاشق باشد ؟ عاشق ديوانه اي كه عمر بي ارزشش را ذره اي ناچيز در مقابل محبوب زيباي خود مي داند
تا فدايش كند. دلم مي خواهد در كنارم مي بودي تا ديوانه بار فرياد شوق مي كشيدم :« دوستت دارم» ...
تا تن مرمرينت را با اشكهاي عاشقانه ام غسل عشق مي دادم ، چرا كه تو با دل مهربانت لياقت بالاترين
محبتهاي روي زمين را داري...نه اشتباه مي كنم ، محبتهاي روي زمين براي تو كافي نيست ، ارزش
تو را تنها با فرشتگان درگاه ذات اقدس احديت بايد سنجيد.
بلبل خوش اهنگ شيداي من ، عاشق بي قرار خود را مسوز كه از او جز تن بي تاب و توان و بال و
پرسوخته كنج قفس نمانده است . بازآي ، و دل تنگ مرا مونس جان باش، مگذار در اين قفس تنگ پرپر
بزنم. از اين مي هراسم روزي بيايي كه از اين مرغك بي جان در كنج قفس عشقت جز مشت پري نمانده
باشد. بالاخره روزي از شدت اتش درونم براي اينكه بداني چقدر دوستت دارم ، در مقابل ديدگانت دلم را از
سينه بيرون خواهم اورد تا ببيني درون قفس سينه ام اتشفشاني بر پا است كه دلم را مي سو زاند و دل
بيچاره ام در صيقل عشق تو چون ايينه اي شده كه جز نقش تو در خود نداردو تو را اولين و اخرين
مي داند كه در ان جاي دارد و سپس در برابر چشمان نافذت پر پر مي زند و فداي خاك پاي نازنينت
مي شود. پس حال با ديدگان نافذت به درون دلم بنگر . ببين اين زخمهاي جانكاهي است كه با دست زندگي
به دلم نشسته و اين نيز زخمهاي گوارايي است كه دست عشق تو بر ان نهاده. و اما امشب ، غريبانه شبي
ديگر بود رايحه ٍ بهاري تنت از ميان باغستان خزان زدهي ذهنم گذشت . افكارزنداني از لابلاي ميله هاي تنم
پر گشودند . خاطره ها صدايم زدند و سوار بر نسيم خيال از سراب جدايي پريدم . كاغذي اوردم تا در مقابل
هجوم واژه ها بنگارم: « دوستت دارم....»
زندگي حركت در مسيري ساده و مستقيم نيست ، بلكه عبور از هزارتويي پر پيچ و خم است كه بايد
در طي ان راه خود را پيدا كنيم ، در اين بين ، گمشده و سر گردان شويم ، يا گاهي اوقات به بن بست
برسيم . اما اگر ايمان داشته باشيم هميشه دري به رويمان گشوده خواهد شد ، دري كه ممكن است مطابق انتظارمان نباشد ، اما سر انجام معلوم مي شود كه مناسب بوده است.
خدا گر ز حكمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري
گر ديده گشايم به جمال تو خوشست ور چشم ببندم به خيال تو خوشست
هيچ از تو بجز فراق تو ناخوش نيست ان نيز بهاميد وصال تو خوش است
مي نويسم با اشك با قلم دلتنگي ،به من گفتي كه نمي تواني ميان ماندن و رفتن دو دل باشي و حالا رفته اي و من هيچ شكايتي ندارم فقط بغض گلويم حرف دلم را ناسروده شكسته است ، حالا عاشق بي دست و پاي قصه ات هر غروب دست از پا درازتر ميرود تا ميان سايه هاي شهر تنهايي گم شود ، نگو كه روزگار اعتماد به باران و بابونه هاي خيالي گذشته است چون هنوز هر باراني كه مي بارد چشمهاي منتظر من دنبال دستهايي مي گردند كه صاحب شعرند و قرار است روزي به بهانه ي باران بر گردند . باور كن كه بي تو بودن سالها طول مي كشد و من بيشتر از همه كس معني با تو بودن را مي فهمم . من از تكرار بر خوردها كبود شده ام ولي مي مانم و به انتظار تو لحظه هاي خوب گريه را بي نهايت باز مرور مي كنم ، انقدر مي نويسم تا نيمه ي گمشده ام از ابتداي يكي از اين ترانه ها طلوع كند، اري من سرود را انقدر طي مي كنم تا به اشكهاي بلورين تو برسم، خودم خوب مي دانم كه سرگردان برهوت اي كاشها شده ام ، من سنگي از جنس خوابهايم روي سر و صداي كاغذ احساس مي گذارم تا رد پاي شعر هايم زير سايه ي فاصله گم نشود ،من هنوز شاعرم و عاشق ستاره و تسبيح، نگو نمي داني ، همان ستاره اي كه از سينه ريز پارهي اسمان به گونه هاي خيس تو باريد و مرا شاعر كرد ، همان تسبيحي كه ان غروب به گردن دلتنگيها ي من مي انداختي و گفتي كه دانه هاي ابيش به هنگام شمردن روزهاي فاصله هرگز تمام نمي شود . چرا راه بازگشتي نيست؟ برگرد كه ديباچه كوچك روياهايم بوي باران گرفته ، باد مي ايد و من مي ترسم نامهاي عزيزت را از كتيبه كوچك ارزو هاي من ببرد . باور كن كه از انتظار خسته نمي شوم ، البته منتظر تابستان هم نخواهم ماند ، نجواهايم اگر سرريز شد همين زمستان مشتي برف به باد خواهم داد به جاي قاصدكها..............
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است.
هيچ كس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد.
نيست يك تن كه در اين ره غم الود ه قدمي را به محبت پويد.
خط پيشاني هر كس خط تنهايي است،
خنده ها مي شكفد بر لبها تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي.
از وفا نام مبر ان كه وفا خواست كجاست؟
سخن از عشق مگو ،
عشق كجاست؟
دوست كجاست؟
گل اگر در باغ بر تو لبخند زند بنگرش ليك مبوي،
دست گرمي كه از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه،
در دل چاه گر سر كني يا از سر غم، اه كني ، خنده ها بر غم تو دختر مهتاب كند
درد خود را در دل چاه مگو ، چاه هم با من و تو بيگانه است
مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني